خرید بک لینک
بوی باران زودتر از خودش آمده بود. خیابان در خود فرو رفته بود و چشمهایت سرود میخواندند. چیزی غریب چنگ انداخته بود به گلویم. چیزی شبیه به بغض، که بغض نبود. تو به انتهای خیابان نگاه میکردی. خیابانْ سکوت بود و سکوت. باران هم بالاخره خودش را رساند. چند قطره بر صورتت چکید و تو خندیدی. در ته قلبم دهها ابر باریدند. لحظهای بعد هر دو زیر چتر بودیم. دست در دست هم. خیابان را قدم میزدیم. گفتم کاش روبرویمان دریا باشد با صدای مرغان دریایی. گفتی بیانتهاییِ دریا غمانگیز است. جنگلی باشد پر از پاییز. لحظهای بعد خیابان جنگل شده بود آکنده از دلتنگی. برگها زیر پای

برچسب: نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 27 مهر 1395 ساعت: 0:49

دو سه هفتهای میشد که حس میکردم یک نفر دنبالم است. توی خیابون، توی کوچه، توی پارک، توی بازار همه جا مثل سایه دنبالم بود. اوایل لرزم میگرفت و پا تند میکردم اما هر چه بیشتر میگذشت ترسم کمتر میشد. این اواخر دیگر عادی برخورد میکردم، شاید هم عادت کردهبودم که همیشه یک سایه از دور دنبالم باشد. انسانها خیلی زود با شرایط جدید کنار میآیند، حداقل من که همیشه همینجور بودهام. آن روز هوا خیلی سرد شده بود. شب رفته رفته همه جا پهن میشد که توی یک کوچه پهن و خلوت تصمیم گرفتم با او روبرو شوم. ایستادم و زیپ کاپشنم را تا چانه بالا دادم. آشکارا میلرزیدم

برچسب: نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 6:03

اگر یه روزی احیاناً کلهم به سنگ خورد و تصمیم گرفتم زن بستونم به هیچ وجه من الوجوه (ببینم شما که از اوناش نیستید که وجوه رو وجود مینویسن؟!) سمت جماعت روانشناس و دانشجوی روانشناسی نمیرم، حتی اگه کلام ( به ضمّ کاف) هم اون سمتا بیفته نمیرم برش دارم (البته به قیمت کلاه هم بستگی داره)، بس که این خلائق مثل یک مخلوط کن حال آدم رو بهم میزنند و مثل اون یوسین بولتِ نالوتی رو اعصاب و روان و البته زمانت میدوند با همان لبخند موحش. از دید این دوستان، طرفِ مقابل یک موش خیکی آزمایشگاهیه که باس هر چی استاد سر کلاس تو مخشون کرده و هر ناروا و لاطائلی که تو کتابهاشون نوش

برچسب: ما چو موشیم و دنیا چسبناک, نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 5:22

این انیمیشن کوتاه را ببینید تا با رنج پوچی جانکاه انسان معاصر آشنا شوید. حیات پرملال و یکنواخت بشر در عالم کنونی که پس از سالیان دست و پا زدن در روزمرگی و تباهی، پکی به سیگار میزند و مرگ را در آغوش میکشد. مشهور است که ژان پل سارتر در واپسین لحظات حیاتش از اطرافیان طلب سیگار کردهبود. انیمیشن سقوط (in the fall) اثر استیو کاتس مدت زمان: کمتر از دو دقیقه لینک

برچسب: سقوط حر,سقوط,سقوط هواپیما,سقوط الاندلس,سقوط بغداد,سقوط بهشت,سقوط یک فرشته,سقوط حر الحلقة الاولى,سقوط آزاد,سقوط هواپیما در ایران, نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 10:59

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بیبرگشت بگذاریم ببینیم آسمانِ هر کجا آیا همین رنگ است؟ هر وقت «زمستان» را میخوانم سرمایی کمرنگ در تنم میپیچد. اول از دستانم شروع میشود بعد به همه جا سرایت میکند. میگویند شعرا بیشتر و پیشتر از هر کس وضع زمانه را درک میکنند. "اخوانِ" بزرگ به خوبی دریافت که ما اکنون در زمستانِ تاریخ هستیم، در زمانهی عسرت. از میان اشعار کتاب زمستان، با خواندن سه شعر زمستان، آواز کرک، و چاووشی غم و یأسی عمیق تو گویی چون بختک مینشیند روی سینهام و چنگ میزند به گلویم. آنجا

برچسب: این سرخی بعد از سحرگه نیست,فریبت میدهد این سرخی بعد از سحرگه نیست,بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست, نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 1:10

باد خود را به در میکوبد و زوزه میکشد. ماه دیده نمیشود. بیرونْ سرما تا مغز استخوان را میسوزاند. گوشهای کز کردهام و در خیالات شناورم. گوشهی کلبهای چوبی در میان جنگلی انبوه. نشستهام کنار شومینه و به رقص شعلههای زرد و سرخ آتش که دست در دست هم به سماع آمدهاند خیره شدهام. گرمای مطبوع درون کلبه جسم خستهام را نوازش میدهد و آرامشی غریب میبخشد. به پنجره نگاهی میاندازم. دانههای درشت و درخشان برف بیتوجه به درون کلبه رهسپار عدمند. کتری را روی چراغ گردسوز میگذارم و پوست سبزرنگ بلال را از تنش میکَنم و بلال بختبرگشته را لخت و عور میک

برچسب: نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 1:10

دیشب بعد از مدتها یکی از آشنایان قدیمی را دیدم. بعد از سلام و احوالپرسی، پرسید: استخدام شدی؟ گفتم کجا؟ گفت داعش. گفتم: ... هیچی نگفتم. خندیدم. همیشه میخندم. او هم خندید.

بعد از رفتنش، دستی به ریشهایم کشیدم و تصمیم گرفتم بلندترش کنم، از این هم حتی.

برچسب: مقابله با پارازیت,مقابله با افسردگی,مقابله با ترس,مقابله با سوسک,مقابله با مورچه,مقابله با اضطراب,مقابله با تنبلی,مقابله با پشه,مقابله با ساس,مقابله با استرس, نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 9:30

اولین باری که یه نفر رو دیدم و با خودم گفتم که این حکماً یه چیزی میشه و به یه جایی میرسه، یکی از رفقای عهد خوابگا بود که وقتی یه شب معدهی لاکردارش اذیت میکرد شیشهی عرق چلگیاه رو بدون وقفه تا نصفه سر کشید و خم به ابرو نیاورد. اون شب حتم داشتم که این بابا ،تو این میدون بزرگ مبارزه برای بقا، به یه جایی میرسه. چشماش که از شور و یقین برق میزد تا ته قصه رو واسم روشن میکرد. اون شبی که ماه پشت ابرها گم بود و لامپ اتاق پِر پِر میکرد و هوا بوی ماهی مرده میداد، من به رفتن و اوج گرفتنش ایمان داشتم. من به آروغ بعدش ایمان داشتم. آروغش بوی رفتن و نماندن میداد... -

برچسب: ایمان غلامی,ایمان,ایمان مبعلی,ایمان نو لاو,ایمان استار,ایمان پهلوی,ایمان اشراقی,ایمان سرورپور,ایمان سیاهپوشان,ایمان فلاح, نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 18:21

نصف شبها خیلی از اوقات پاک میزند به سرم. امشب در حال بازی call of duty از خودم میپرسیدم این سربازان روسی نگونبخت که ما سادهتر از آب خوردن با این تفنگهای لعنتی آبکششان میکنیم خانواده ندارند؟ یعنی کسی آن دوردستها جایی دور از این جنگها و خونها و کشتارها منتظرشان نیست؟ آنها دختر کوچکی ندارند که با گفتن "بابا" قند توی دلشان آب کند و عکس کوچکی از او در جیب لباس نظامیشان جا خوش کرده باشد؟ وقتی من آن گوشه مینشینم و نشانه را روی پیشانی آن جوانک بختبرگشتهی روسی تنظیم میکنم و ماشه را میچکانم همزمان با آخ آن جوان چند آه به آسمان بلند میشود؟ فک

برچسب: نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 6:48

خستگی روزانه را همراه با دود غلیظ سیگار مچاله کرد و از میان دو لبش به بیرون پرتاب کرد. دود در هوا چرخ خورد و بالا رفت و محو شد. لحظهای بعد سیگارِ نیمه جان زیر پایش با آسفالت سرد خیابان همآغوش گشت. باران نم نم باریدن گرفته بود. صدای خش خش برگهای پاییزی در سکوت مرگاندود خیابان از پاهایش آغازیدن گرفت و نم نم دور تنش پیچید و بالا رفت. بوی باران و صدای برگها و نوازش نسیم و سکوت خیابان در تنش میپیچیدند و میرقصیدند و در هم میآمیختند. دستانش را در جیب پالتویش جای داد و چشمانش را روی هم گذاشت. لحظهای بعد دنیا زیر پایش بود.

برچسب: نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 6:56

گفت: جنون گفتمش: ادامت؟ گفت: همان گفتم: مقولِ قول را الّا جمله نشاید، چنانکه غیر آن لایَصِحُّ السّکوت علیها، کما قال القائلین. گفت: چه کس گفته؟ گفتمش: ادبای اَعلام. گفت: ادیب را تا نصیب ره بسیار است. در طریق عشق آ تا دانی که اهل طریقت را جز جنون انجامی نباشد. گفتمش: حیرت دامیست بس موسَع. گفت: تحیّر گذرگه رندان و منزلگه دونان باشد. گفتم: نشان مقصود نیابم. اشارهای بکرد و بگفت: الطّریق الطّریق. در طریق آ ای سالک تا حجابها برافتد... کُل تلک الفاکهة الممنوعة. بیاب آن میوه ممنوعه را. سپس آن پیر ژندهپوش محو گشت. و محو و محوتر، چونان که حاجز میان وهم و واقع از می

برچسب: نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 21:32

هور بیضاءِ سپهر شعر معاصر، حضرت مولانا اخوان در باب آن چه ذکرش در نگاشته دوّم به شناعت رفت قطعهای بس زیبا در مکتوبِ "زمستان" دارند که مخلصتان را حیف آمد که در ادامت آن نگاشته به عرض نرساند. حضرتشان فرماید: که بود و کیست دشمنم یگانه دشمن جهان هم آشکار و هم نهان همان روان بیامان زمان، زمان، زمان، زمان

برچسب: نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 3:34

مرضی بر ما عارض گردد و از سر درماندگی به دام پزشک افتیم و او تجویز دارو کند. به داروخانه گذارمان افتد و نسخه را به خانم بزککردهی پشت پیشخوان بسپاریم و داروها را تحویل گیریم. با حالی نزار به منزل فرود آییم و در بستر خیزیم. به خریّت خود خندهای تلخ زنیم و داروهای شیمیایی پزشک را به گوشهای پرت کنیم. دگر بار در بستر خیزیم و فکر کنیم تنها ابلهان هستند که برای رفع بوی پیازِ دهانشان، حبهای سیر میخورند.

برچسب: نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 3:34

این اعصاب نداشتنِ حالا و ایضاً بددهنیمان بالقطع از اوان کودکی سرچشمه میگیرد. نمیدانم چه اصراری بود که حتی در میان بازیهایمان نیز این گونه قرعه میانداختیم: ده بیس سی چل پنجا شصت هفتاد هشتاد نود صد/ کاپیتان پِدَسّگ/ به من چند تا لقت زد/ نه یکی نه دو تا پس چن تا یعنی در هیاهوی بازیهای کودکی نیز اصرار داشتیم فحشی لگدی چیزی حواله به دیگران دهیم. حالا آن کاپیتان چه قصوری داشته و چه زمان به ما لگد زده بوده را در جریان نیستم. منتها سازمانهای حمایت از حقوق کودکان رسیدگی بفرمایند لطفاً. بلاتردید بددهنیِ حالایم یک سر به آن دوران دارد.

برچسب: نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 3:34

این روزها که فیلمهای دفاع مقدسی از تلویزیون در حال پخش است سزاست از خود بپرسیم چرا فیلم شهدا را میبینیم ولی فیلم شهدا عمل میکنیم...

برچسب: نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 3:34

پس از فترتی بالنسبه مدید، بالاخره فیلمی را در سینما به تماشا نشستیم که چنگی بر دل نواخت و حالی دیگرگون به ما اِنعام نمود. ظرف خوش و مظروف خوش. چه خوب زخمه زد جناب آذربایجانی، چه خوب نواخت. مخلصت را در حیرت بردی از این آفرینشت. حبَّذا جناب، حبّذا. صد افسوس که سالنهایی که بایست سهم تو و امثال تو باشند همه در تصاحب اهل قیل و قال است، در تصاحب اصحاب هیاهو. ای صاحبدلی که این مکتوب را از نظر میگذرانی، اصلا چرا همین فردا «اروندِ» شریف را به نظاره نمینشینی تا در سکون موجهایش آرام گیری و در جزر و مد آن زیر و زبر گردی؟

برچسب: نویسنده: اشکان جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 3:34

صفحه بندی